وسیع باش
زلال که باشی آسمان در تو پیداست
راستی قالب وبلاگمو عوض کردم...یه قالب جینگیلی مستون گذاشتم به جای اون قالب سبز آرامش بخش - حداقل به خودم - از عکسای آدامس بادکنکیه کنارش خوشم میاد خودم خیلی آدامس دوست دارم به خصوص آدامس بادکنکی..آدامسای توی آبنبات چوبی loli pop رو هم دوست دارم که به سرعت نرم و بیخود میشن!
همین!
سال نو مبارک. از ته دلم امیدوارم همگیمون سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشیم
الان خیلی حرفم نمیاد..میام سر فرصت مینویسم فقط اومدم بگم هستم...
مبتلا شدن..عادت کردن..عاشق شدن ..همه ی اینا باعث میشن که وقت رفتن دل آدم یه جوره داغونی بشه...
اما رفتن باعث میشه که مرحله های تازه ای به روی آدم باز بشن...کنده شدن..شروع تازه..
بزرگترین دارایی آدما عشقه و حال و آینده...گذشته هرچی بوده تموم شده..با یه لبخنده بزرگ و یه آغوشه گشوده به استقبال آینده میرم
پ.ن : روزای خوب میان..باور کن
پ.ن : امروز یه جفت کفش قرمز خریدم..فانتزیو بامزه است...رنگ قرمز زنده شو دوست دارم..براقو درخشانه..
دیگه تا آخر سال میشه روزا رو شمرد..دونه دونه..لحظه لحظه..
چند شب پیش به یه دوست تو چت گفتم آرزوهایی که واسه امسال داشتم برآورده شدن بیشترشون..اونایی هم که نشدن لابد یا به صلاحم نبودن یا هنوز وقت اتفاق افتادنشون نرسیده....برای سال دیگه یه آرزوی بزرگ و خوب دارم..امیدوارم که برآورده بشه
امیدوارم واسه تک تک کسایی که اینجا رو میخونن( چه خاموش- چه روشن) بهترین چیزا تو راه باشه
پ.ن : وقتی وبلاگمو آپ میکنم ذوق میکنم اسمشو تو لیست وبلاگای به روز شده میبینم( نخندین بهم دیگه..:دی)
پ.ن: صدای جادوییه جناب مستطاب " فرانک سیناترا " رو شنیدین؟ اگه زنده بود میرفتم بهش پیشنهاد دوستی میدادم...من خیلی دوستش دارم...گوش بدین..عالیه
خوشحالم از این اعتماد...سپاسگزارم از این نعمت بزرگ..اینکه...
وقتی ساعت ها با هم حرف میزنیمو آخره آخر شب مامانم میاد دم در اتاقمو میگه...شماها مگه خواب ندارین؟ صبح مگه نباید زود بیدار شین؟برین بخوابین دیگه
من این آرامشو با هیچی عوض نمیکنم..این رو که حتی فقط آهنگ گوش کردن با هم هم برامون لذت بخشه...خدایا شکرت..از ته قلبم..
و من در برابر همه ی این نعمت ها فقط تنها چیزی که دارم بگم سکوته..یه سکوت عمیق...
هچلی که خیلی تاوان پس دادن براش و هر روز اوضاع داره بدتر میشه و فشار کمربنده داره بیشتر میشه؟..واقعا حسش میکنن؟!..منه جوون خیلی دارم این خفقان رو حس میکنم..این رو که راه های ورود هوای تازه به ذهنم..روحم کم کم داره بسته میشه رو کاملا حس میکنم..این که این دولت خیلی به ما داره ظلم میکنه..این که خون مارو کم کم داره میریزه تو شیشه...این که به عنوان یه انسان حق خیلی کمی دارم تو اجتماع..این که خیلی وقتا این دولت به شعور من با برنامه های تلویزیونش مطالب روزنامه هاش توهین کرده..حق شاد بودن و شاد زندگی کردن رو از من گرفته...برای اینکه خودش سرپا بمونه بچه های 10-12 ساله رو به دام فحشا و اعتیاد انداخته..کاری کرده که آدمای جامعه من یادشون بره عزت نفس رو ..آزاده زندگی کردن رو...
حالا امشب برین رو پشت و بوم خونتون و "الله اکبر" بگین..که اگر واقعا ایمان دارین به این عبارت باید جلوی ظلم رو بگیرین نه با اطاعت کردن هیزم بذارین تو آتیش ظلم..
پ.ن: با این پست احتمالا فیلتر میشم..اما باز برمیگردم
یهو بدجور دلم خواست تو وبلاگم بنویسمو اومدم...مثه همه ی تصمیمای آنی ای که میگیرمو انجام میدم...
یهو این سوال تو ذهنم اومد..چرا انقدر ب.ک.ا.ر.ت مهمه تو جامعه ی ما؟؟ حداقل تو ذهنمون ته ذهن روشنفکر ترین آدما هم این مسئله خیلی مهمه...اما چرا؟!..اصل این موضوع یه مورد پزشکیه که وجودش هیچ نقشی نداره تو بدن یه زن..اما فرهنگ کردتش یه سد بزرگ که خودخواهی های یه مرد شاید ارضا بشه...که مطمئن باشه خودش اولین نفره که با اون زنه..اما اون زن چی؟! هیچی جز اعتماد..همین. اعتماد کردن و امیدوار بودن به اینکه اون مرد با کسه دیگه جز خودش نبوده....
راجع به این حرف کلی نظر میشه داد..خودم کلی تحلیل اومد تو ذهنم الان...نظر شما چیه راجع به موضوع؟
حرفی با خدا: من دیگه آسفالت شدم!!( خودت میدونی راجع به چی دارم حرف میزنم :دی)
برچسبها: بچه برو بخواب
وقتی نسبت بهش دلتنگ شدم سریع بهش زنگیدم...خوشم میاد از این رفتارام..به قول مامانم انگار دمم رو یکی آتیش زده..و الان حس خیلی خوبی دارم...باهاش درد و دل کردم انگاری یه بار بزرگو گذاشتم زمین از رو شونه هام..مرسی از تو به خاطر گوش کردن به من..بهش هم پیشنهاد دیدن یه سریال رو کردم..به شما هم پیشنهاد میکنمش.."خاطرات یک خون آشام"..با حال و ترسناکه یکمی..
دوباره دارم به خودم بر میگردم...به همون دختری که بودم...شاد و شیطون..بی خیال و بازیگوش..اما الان دیگه تجربه مند... و یکمکی عاقل...
شاد باشید و باشم...
برچسبها: دوستام, زنگیدن, حرفیدن, حس خوب داشتن
حتی از پس هزاران کیلومتر هم هنوز عطر تنت را میتوانم حس کنم
شیطنت هایم..غش غش خنده هایم..همه و همه مال توست....تمام اینها کنار تو معنا می یابند... تویی که بعد تو ناز کردن را نازخاتون قصه من از یاد برد....
خیلی وقت بود با صدای بلند آهنگ گوش نکرده بودم..
اما امروز که از صبح تمام وقت صورتت چشم هایت جلوی چشمم بود آهنگی را که از هر نُت آن با تو خاطره دارم بارها و بارها با صدای بلند گوش کردم...
صبح در خیالم با تو رقصیدم...لب ساحل با هم قدم زدیم و شب در آغوشت به خواب رفتم...چه رویاهای شیرینی..
تو برای من تمام نشدنی هستی ..
خاطرت هست..روزی گفتم : تو سهم من از این زندگی هستی ..هنوز هم بر همین باورم..گرچه که بازی روزگار و لج بازی هایمان دوریمان را رقم زده..
برچسبها: یاد ها و یادگارها
تو ذهنم کلی حرف داشتم برای نوشتن اما این اینترنت انقدر شل کن سفت کن بازی دراورد واسه باز کردن بلاگفا و صفحه پست نوشتن که پرید بیشتر حرفام!!
راجع به اتفاقایی که تو این چند روز برام افتاده احساسم هنوز کرخه....پس یکمی میخوام به خودم زمان بدم...با خودم مهربون باشم...کاری که تو چند ماهه گذشته خیلی کم درباره خودم انجام دادم...انقدر که حرص خوردم...با ناراحتی خیال شبا خوابیدم...
چرا میری میری 4 ماه 5 ماه..فکر میکنی آره ..تلاشات داره به یه جایی میرسه..اونوقت یه ضربه و همه چی تموم؟!(داستانای رمانتیک پیش خودتون نسازید...حرف این چیزا نیست)
نمیدونم دلم چی میخواد...تا چند وقت پیش نشونه های سر راهمو خوب میدیدم...نشونه هایی که خیلی بهم کمک میکردن..اما از وقتی اینو یاد گرفتم که خودمو نبینم..دلمو..احساسمو...اون نشونه ها هم خودشونو قایم میکنن...یا اینکه میشه اینطوری گفت که من اون ها رو هم نمیبینم دیگه...اما نمیخوام اینطوری باشه...میخوام که بازم با خودم ..درونم آشتی کنم...
از خیلی چیزا ناراحتم..کرخم...انگار که ضربه ای خورده باشمو جای زخمش هنوز داغ باشه..
من دوباره چیزایی که از دست دادمو به دست میارم...و به این غم و خشم غلبه میکنم..آینده مال منه...
شاید مصلحتی توی تموم این اتفاقا باشه...اما پذیرفتن این مصلحت برام سخته...صبور بودن..همراه شدن با هستی و هماهنگ شدن با تموم این چیزا...
پ.ن: برام دعا کنین...
برچسبها: تقدیر, دلتنگی, هی روزگار
| Design by KHanOomi |


