تبليغاتX
وسیع باش

وسیع باش

زلال که باشی آسمان در تو پیداست

چند وقتیه حرف خاصی واسه گفتن ندارم.نه اینکه ذهنم زده باشه گاراژ و کرکره هارو کشیده باشه پایین..نه! حرفای وبلاگی نیست .از طولانی نوشتن و روزمره گی هارو نوشتنم خوشم نمیاد واسه همین برای اینکه خط مشی خودمو که اینجا ننوشته رعایت میکنم رو حفظ کنم کمتر میام...دوستامو میخونم..بیشتر خاموش کمتر روشن.. ذهنم درگیره و باید یه سروسامونی به بعضی چیزا بدم..

راستی قالب وبلاگمو عوض کردم...یه قالب جینگیلی مستون گذاشتم به جای اون قالب سبز آرامش بخش - حداقل به خودم -  از عکسای آدامس بادکنکیه کنارش خوشم میاد خودم خیلی آدامس دوست دارم به خصوص آدامس بادکنکی..آدامسای توی آبنبات چوبی loli pop  رو هم دوست دارم که به سرعت نرم و بیخود میشن!

همین!

ناز خاتون|سه شنبه 29 فروردین1391| 3:26 بعد از ظهر

سلام

سال نو مبارک. از ته دلم امیدوارم همگیمون سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشیم

الان خیلی حرفم نمیاد..میام سر فرصت مینویسم فقط اومدم بگم هستم...

ناز خاتون|شنبه 19 فروردین1391| 5:26 بعد از ظهر

بعضی وقتا رفتن بهتر از موندنه..این حرفو یه وقتایی واسه دلداری به دوستام زدم بعضی وقتا هم به خودم..اما..رفتن بعضی چیزا بعضی آدما سخته..خیلی سخت..درد داره..همه ی دل آدم داد میزنه که نرو...اما میره..و تنها چیزی که برات میمونه اشکه و خاطره...

مبتلا شدن..عادت کردن..عاشق شدن ..همه ی اینا باعث میشن که وقت رفتن دل آدم یه جوره داغونی بشه...

اما رفتن باعث میشه که مرحله های تازه ای به روی آدم باز بشن...کنده شدن..شروع تازه..

بزرگترین دارایی آدما عشقه و حال و آینده...گذشته هرچی بوده تموم شده..با یه لبخنده بزرگ و یه آغوشه گشوده به استقبال آینده میرم

پ.ن : روزای خوب میان..باور کن

پ.ن : امروز یه جفت کفش قرمز خریدم..فانتزیو بامزه است...رنگ قرمز زنده شو دوست دارم..براقو درخشانه..


ناز خاتون|جمعه 26 اسفند1390| 1:58 قبل از ظهر

بوی عیدو خیلی دوست دارم..همینطور ماه اسفند رو..اسمش حال و هواش..هیجان و زندگی ای که زیر پوست طبیعت میدوه...طبیعت و هستی خیلی آروم و نرم کاراشونو میکنن درست رو قاعده و منظم..اما ما آدما همش هولیم..یه آدمی مثه خودم..

دیگه تا آخر سال میشه روزا رو شمرد..دونه دونه..لحظه لحظه..

چند شب پیش به یه دوست تو چت گفتم آرزوهایی که واسه امسال داشتم برآورده شدن بیشترشون..اونایی هم که نشدن لابد یا به صلاحم نبودن یا هنوز وقت اتفاق افتادنشون نرسیده....برای سال دیگه یه آرزوی بزرگ و خوب دارم..امیدوارم که برآورده بشه

امیدوارم واسه تک تک کسایی که اینجا رو میخونن( چه خاموش- چه روشن) بهترین چیزا تو راه باشه

پ.ن : وقتی وبلاگمو آپ میکنم ذوق میکنم اسمشو تو لیست وبلاگای به روز شده میبینم( نخندین بهم دیگه..:دی)

پ.ن: صدای جادوییه جناب مستطاب " فرانک سیناترا " رو شنیدین؟ اگه زنده بود میرفتم بهش پیشنهاد دوستی میدادم...من خیلی دوستش دارم...گوش بدین..عالیه

ناز خاتون|پنجشنبه 18 اسفند1390| 4:44 بعد از ظهر

از حرف زدن های خواهر برادری با برادرام واقعا لذت میبرم..وقتی اونقدر بهم اعتماد دارن که میان میشینن پیشمو راحت سفره دلشونو پیشم باز میکنن..بی خجالت از عشق حرف میزنن..از دخترایی که تو دانشگاه و خیابون دیدن..و وقتی که قافیه براشون تنگ میشه حرفای دلشونو با بغض و چند قطره اشک خالی میکنن..

خوشحالم از این اعتماد...سپاسگزارم از این نعمت بزرگ..اینکه...

وقتی ساعت ها با هم حرف میزنیمو آخره آخر شب مامانم میاد دم در اتاقمو میگه...شماها مگه خواب ندارین؟ صبح مگه نباید زود بیدار شین؟برین بخوابین دیگه

من این آرامشو با هیچی عوض نمیکنم..این رو که حتی فقط آهنگ گوش کردن با هم هم برامون لذت بخشه...خدایا شکرت..از ته قلبم..

و من در برابر همه ی این نعمت ها فقط تنها چیزی که دارم بگم سکوته..یه سکوت عمیق...

ناز خاتون|دوشنبه 24 بهمن1390| 10:52 بعد از ظهر

33 سال پیش پدر و مادر های هم نسلای من به امید روزای بهتر واسه خودشون و احتمالا - اگه خیلی به فکر بودن - بچه هاشون انقلاب کردن.کاری به بازی های پشت پرده  بین المللی و اینکه مثلا شوروی باید منزوی میشد و جلوی نفوذ کمونیزم گرفته میشد و از این حرفا ندارم...به این کار دارم که فقط تو این سالها همون انقلابیون عزیز اون روزا به این فکر کردن که دستی دستی خودشونو و بعد ما رو انداختن تو چه هچلی؟؟ 

هچلی که خیلی تاوان پس دادن براش و هر روز اوضاع داره بدتر میشه و فشار کمربنده داره بیشتر میشه؟..واقعا حسش میکنن؟!..منه جوون خیلی دارم این خفقان رو حس میکنم..این رو که راه های ورود هوای تازه به ذهنم..روحم کم کم داره بسته میشه رو کاملا حس میکنم..این که این دولت خیلی به ما داره ظلم میکنه..این که خون مارو کم کم داره میریزه تو شیشه...این که به عنوان یه انسان حق خیلی کمی دارم تو اجتماع..این که خیلی وقتا این دولت به شعور من با برنامه های تلویزیونش مطالب روزنامه هاش توهین کرده..حق شاد بودن و شاد زندگی کردن رو از من گرفته...برای اینکه خودش سرپا بمونه بچه های 10-12 ساله رو به دام فحشا و اعتیاد انداخته..کاری کرده که آدمای جامعه من یادشون بره عزت نفس رو ..آزاده زندگی کردن رو...

حالا امشب برین رو پشت و بوم خونتون و "الله اکبر" بگین..که اگر واقعا ایمان دارین به این عبارت باید جلوی ظلم رو بگیرین نه با اطاعت کردن هیزم بذارین تو آتیش ظلم..

پ.ن: با این پست احتمالا فیلتر میشم..اما باز برمیگردم

ناز خاتون|جمعه 21 بهمن1390| 9:21 بعد از ظهر

ساعت یه ربع به چهار صبحه و من هنوز نخوابیدم...دارم به یه آهنگی گوش میدم که قلبمو تکون داد وقتی بار اول شنیدمش..خوانندشو دوست دارم"شاهکار  بینش پژوه"..شب بیداری اتوبان گردی تو شب پیاده روی تو شب وقتی دست مردی که دوستت داره و دوستش داری دور شونت حلقه شده رو دوست دارم...

یهو بدجور دلم خواست تو وبلاگم بنویسمو اومدم...مثه همه ی تصمیمای آنی ای که میگیرمو انجام میدم...

یهو این سوال تو ذهنم اومد..چرا انقدر ب.ک.ا.ر.ت مهمه تو جامعه ی ما؟؟ حداقل تو ذهنمون ته ذهن روشنفکر ترین آدما هم این مسئله خیلی مهمه...اما چرا؟!..اصل این موضوع یه مورد پزشکیه که وجودش هیچ نقشی نداره تو بدن یه زن..اما فرهنگ کردتش یه سد بزرگ که خودخواهی های یه مرد شاید ارضا بشه...که مطمئن باشه خودش اولین نفره که با اون زنه..اما اون زن چی؟! هیچی جز اعتماد..همین. اعتماد کردن و امیدوار بودن به اینکه اون مرد با کسه دیگه جز خودش نبوده.... 

راجع به این حرف کلی نظر میشه داد..خودم کلی تحلیل اومد تو ذهنم الان...نظر شما چیه راجع به موضوع؟

حرفی با خدا: من دیگه آسفالت شدم!!( خودت میدونی راجع به چی دارم حرف میزنم :دی)


برچسب‌ها: بچه برو بخواب
ناز خاتون|جمعه 14 بهمن1390| 4:0 قبل از ظهر

وقتی تو خیالای خودت غرقی و همینطوری به مانیتور زل زدی یهو یه حسی بهت دست میده...گرسنگی؟؟...دستشویی رفتن؟؟...کمر درد؟؟؟..ممکنه همه ی این حس ها باشه اما حس من دل تنگی بود..دلتنگی برای یه دوست که هر وقت با همیم خیلی چرت و پرت میگیم و می خندیم..از اعتراف کردن به اشتباهاتم پیشش اصلا ناراحت نمیشم و هیچ وقت سعی نمیکنه که نصیحتم کنه...راه رو خیلی ساده و سر راست بهم میگه..راهنمایی کردناشو دوست دارم...

وقتی نسبت بهش دلتنگ شدم سریع بهش زنگیدم...خوشم میاد از این رفتارام..به قول مامانم انگار دمم رو یکی آتیش زده..و الان حس خیلی خوبی دارم...باهاش درد و دل کردم انگاری یه بار بزرگو گذاشتم زمین از رو شونه هام..مرسی از تو به خاطر گوش کردن به من..بهش هم پیشنهاد دیدن یه سریال رو کردم..به شما هم پیشنهاد میکنمش.."خاطرات یک خون آشام"..با حال و ترسناکه یکمی..

دوباره دارم به خودم بر میگردم...به همون دختری که بودم...شاد و شیطون..بی خیال و بازیگوش..اما الان دیگه تجربه مند... و یکمکی عاقل...

شاد باشید و باشم...


برچسب‌ها: دوستام, زنگیدن, حرفیدن, حس خوب داشتن
ناز خاتون|یکشنبه 9 بهمن1390| 10:48 بعد از ظهر

هوا عطر تو را دارد... فقط تو..و من

حتی از پس  هزاران کیلومتر  هم هنوز عطر تنت را میتوانم حس کنم

شیطنت هایم..غش غش خنده هایم..همه و همه مال توست....تمام اینها کنار تو معنا می یابند... تویی که بعد تو ناز کردن را نازخاتون قصه من از یاد برد....

خیلی وقت بود با صدای بلند آهنگ گوش نکرده بودم..

اما امروز که از صبح تمام وقت صورتت چشم هایت جلوی چشمم بود آهنگی را که از هر نُت آن با تو خاطره دارم بارها و بارها با صدای بلند گوش کردم...

صبح در خیالم با تو رقصیدم...لب ساحل با هم قدم زدیم و شب در آغوشت به خواب رفتم...چه رویاهای شیرینی..

تو برای من تمام نشدنی هستی ..

خاطرت هست..روزی گفتم : تو سهم من از این زندگی هستی ..هنوز هم بر همین باورم..گرچه که بازی روزگار و لج بازی هایمان دوریمان را رقم زده..


برچسب‌ها: یاد ها و یادگارها
ناز خاتون|یکشنبه 25 دی1390| 3:53 بعد از ظهر

بعضی وقت ها اتفاقایی می افته برام که نه اونقدر اراده ای روی کنترلشون دارم نه میتونم کار خاصی در برابر اونها انجام بدم..فقط باید بپذیرم که اون اتفاقات افتاده..همین...فقط ای کاش ...

تو ذهنم کلی حرف داشتم برای نوشتن اما این اینترنت انقدر شل کن سفت کن بازی دراورد واسه باز کردن بلاگفا و صفحه پست نوشتن که پرید بیشتر حرفام!!

راجع به اتفاقایی که تو این چند روز برام افتاده احساسم هنوز کرخه....پس یکمی میخوام به خودم زمان بدم...با خودم مهربون باشم...کاری که تو چند ماهه گذشته خیلی کم درباره خودم انجام دادم...انقدر که حرص خوردم...با ناراحتی خیال شبا خوابیدم...

چرا میری میری 4 ماه 5 ماه..فکر میکنی آره ..تلاشات داره به یه جایی میرسه..اونوقت یه ضربه و همه چی تموم؟!(داستانای رمانتیک پیش خودتون نسازید...حرف این چیزا نیست)

نمیدونم دلم چی میخواد...تا چند وقت پیش نشونه های سر راهمو خوب میدیدم...نشونه هایی که خیلی بهم کمک میکردن..اما از وقتی اینو یاد گرفتم که خودمو نبینم..دلمو..احساسمو...اون نشونه ها هم خودشونو قایم میکنن...یا اینکه میشه اینطوری گفت که من اون ها رو هم نمیبینم دیگه...اما نمیخوام اینطوری باشه...میخوام که بازم با خودم ..درونم آشتی کنم...

از خیلی چیزا ناراحتم..کرخم...انگار که ضربه ای خورده باشمو جای زخمش هنوز داغ باشه..

من دوباره چیزایی که از دست دادمو به دست میارم...و به این غم و خشم غلبه میکنم..آینده مال منه...

شاید  مصلحتی توی تموم این اتفاقا باشه...اما پذیرفتن این مصلحت برام سخته...صبور بودن..همراه شدن با هستی و هماهنگ شدن با تموم این چیزا...

پ.ن: برام دعا کنین...


برچسب‌ها: تقدیر, دلتنگی, هی روزگار
ناز خاتون|چهارشنبه 21 دی1390| 1:30 بعد از ظهر

Design by KHanOomi

برای دریافت کد ساعت کلیک کنید